{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Help me

پارت ۳

شب ، مهمونی

از زبان جونگ می: همه اومدن معلومه که همشون هم مافیا هستن
راوی: همه خدمتکاران داخل اتاقاشون بودن و هیچکس بیرون نیومده بود ، جونگ می لای در و باز کرد و آروم اومد بیرون و در اتاق و بست ، میخواست مهمونی و نگاه کنه ولی جیمین و دید کنار یه دختر و به همه داشت معرفیش می‌کرد و گفت دوست دخترشه
از زبان جونگ می: وقتی جیمین و کنار اون دختر دیدم عصبی شدم و داشتن با شتاب میرفتم پایین که جلوم جونگ کوک و دیدم (راوی: بهتره که باهات خداحافظی کنیم چون دیگه قرار نیست ببینیمت )
جونگ کوک (عصبی): تو اینجا چه غلطی می‌کنی مگه نگفتم از اتاقتون بیرون نیاید
راوی: جونگ کوک به زیر دستاش دستور داد جونگ می و ببرن اتاق شکنجه تا بعد از مهمونی به حسابش برسه
از زبان جونگ می: اصلا برام مهم نبود که جونگ کوک میخواد چه بلایی سرم بیاره بلا قبلش سرم اومده بود ، جیمین رفت با یه دختر دیگه ، زیر دستای جونگ کوک منو بردن داخل اتاق شکنجه و وقتی وسایل و دید ترسیدم و منو بستن به یه صندلی و رفتن
راوی: مهمونا رفتن و عمارت در سکوت بود و جونگ می دیگه توقع نداشت که جونگ کوک بیاد ولی اومد و در اتاق شکنجه هم بست تا صدا بیرون نره
جونگ می (ترسیده): ببخشید رئیس ، ببخشید (راوی: قراره بری بهشت خوشحال نیستی ؟)
جونگ کوک (عصبی): ببخشید دیگه فایده نداره
راوی: جونگ کوک رفت و شلاق و برداشت و اورد
جونگ کوک: با هر ضربه می‌شماری اگرنشماری دوباره از اول شروع میشه
راوی: جونگ کوک شروع کرد به زدن
جونگ می: ایییی ۱ ، ۲ ، اییییییییییییییییی ۳ و....
راوی: جونگ کوک بعد از اینکه جونگ می و زد رفت بیرون و رفت داخل اتاقش
از زبان جونگ می: کل بدنم درد میکرد و قرمز بود و متورم نمی‌تونستم از جام تکون بخورم و بزور پاشدم و همش هی می‌خوردم زمین و بزور رفتم داخل اتاق و در و بستم و قفل کردم و همون‌جوری پشت در نشستم و زانو هامو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن
آخه جونگ می تو چقدر بد بختی

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

Help me

Help me

Help me

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط